یکشنبه 4 اردیبهشت 1390  09:25 ب.ظ
توسط: milad sharifi

روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع می شن و غایم موشک بازی میکنن

 دیوانگی چشممیذاره همه می رن غایم میشن

تنبلی اون نزدیکا غایم میشه

حسادت میره اون ور غایم میشه

 عشق می ره پشت یه گل رز

 دیوانگی همه رو پیدا می کنه به جز عشق

حسادت عشق رو لو میده و به دیوانگی میگه که رفت پشت گل رز

 عشق نمیاد بیرون

 دیوانگی هرچی صدا می زنه عشق بیا بیرون

 دیوانگی هم یه خنجر ور میداره همینطور رز رو با خنجرش می زنه تا عشق پیدا بشه

یک دفعه عشق میگه آخ چشممو کور کردی

 دیوانگی اشک می ریزه به دست و پای عشق بهش می گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاری بگی من

انجام میدم

 عشق فقط یک چیز از اون می خواد بهش می گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد دیوانگی هم درد

 عشق کور شد و بس


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات